دوستت دارمو دانم که تویی دشمن جان از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...
وسعت تنهائیم را حس نکرد...
در میان خنده های تلخ من...
گریه پنهانیم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پایانیم را حس نکرد
روی پرده ذهنم تصَور کردم
عکس کسی را که هیچ وقت
ندیده بودمش
کسی شبیه همه کس
و یا . . .
امروز من تصویر خیالی
تو را در ذهنم
کشیدم
تصویری از بزرگترین دروغی که در عمرم گفته بودم
نه
دیگر دستمانم
تاب تحریر این را ندارد
که بنویسد!
تا طرحی از این تصویر بکشد
من خسته ام
خیلی خسته
...
رفيق من سنگ صبور غمهام
به ديدنم بيا که خيلي تنهام
هيچکي نميفهمه چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دلزده از ليليا
خيلي دلم گرفته از خيليا
نمونده از جوونيام نشوني
پير شدم, پير تو اي جووني
تنهاي بي سنگ صبور
خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگرچه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بيار و مرد باش
تنهاي بي سنگ صبور
خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر بياي همونجوري که بودي
کم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده
هر کي شنيده از خودش بيخوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد
هميشه محتاجه به نور خورشيد
تنهاي بي سنگ صبور
خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگرچه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بيار و مرد باش
تنهاي بي سنگ صبور
خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشههایی دندانه دندانه درآن دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکهای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود میگفتند که چطور او ادعا میکند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی میکنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمیکنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادهام، من بخشی از قلبم را جدا کردهام و به او بخشیدهام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکهی بخشیده شده قرار دادهام؛ اما چون این دو عین هم نبودهاند گوشههایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیدهام اما آنها چیزی از قلبشان را به من ندادهاند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یادآور عشقی هستند که داشتهام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعهای که من در انتظارش بودهام پرکنند، پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونههایش سرازیر میشد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشهای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود…